*به نام بی نام او*
سلام
من سینا.امروز رفتم تو هفدهمین سال زندگیم
ساعت ۸:۳۰ صبح سال ۱۴/۵/۱۳۷۱ در بیمارستان نیوساید(اهواز) به دنیا اومدم...
ششمین فرد خانواده هستم اخرین فرزند!حقه همه رو هم خوردم!!!
ما ۳تا پسریم ۱دختر! خواهرم وقتی واسم تعریف کرد که چه احساسی داشت وقتی من به دنیا اومدم:
خواهرم و دو تا داداشام منتظر بودن که ببینن من پسرم یا دختر!
نمیدونم داداشام چه احساسی داشتن اما واسم هم مهم نیست
اما خواهرم دوست داشت که من دختر باشم... به گفته ی خودش: وقتی من بدنیا اومدم بابام زنگ زد خونه گفت یه اقا پسر توپله خووووووشگله!!! (البته الان توپل نیستم... خیلی بدم هم میاد از توپل بودن)خلاصه خواهرم وقتی فهمید من پسرم گریه کرد و به گفته ی خودش دو دستی زد تو سر خودش که چرا من دختر نیستم!!!( اخ خدا رو شکر که پسرم...)
فک کنم اگه میگرفتم خفم میکرد!!! 
خلاصه وقتی به دنیا اومدم اینقد: ۷۵/۴ کیلو گرم بودم 
خلاصه بزرگتر شدم خیلی فوضوووووول شدم که کسی جرئت نداشت با سینا کل کل کنه... اخه می خوردمش با زبوووون!!!
یادمه مامانم میگفت که یک سالم بووووود که سوار هواپیما شدم گفت انقد ووول می خوردم که مامانم منو داد دسته مهمان دار و بعد بردم قسمت اخر هواپیما که یجا واسه بچه ها بوووود!!! خلاصه اونجا پر اسباب بازی بووود... اما من که یادم نمیاد!!!
حقه همه رو هم می خوردم یه پسر دوست داشتنی ولی بعضی اوقات انقدر فوضوووول بودم که هرس همه رو در می اوردم  
مامانم می گفت وقتی فامیلا که میومدن خونموووون عمرا بتونستم دسته خودم ببینمت میبردنت دمار از روزگار لوپت در میاوردن به زور از دستشووووون میکشیدمت بیرون! اخه خوشگلو شبیه قند سفید بودی!!!
بزرگتر شدم فوضوووول ترم شدم تقریبا ۷ یا ۸ ساله که خیلی از خودم راضی بودم. یه تیپه خفنی داشتم که الان بهش میگن رپری!!!
اون موقع انقد بدم میومد از تیپه مردم: پیرهن رو مینداختن داخل شلوار. بعد شلوار رو تا گردن می کشیدن بالا اما من نه پیرهن شلوارم رپری بوووود شلوارم هم پایین بووود!!! نه پایین پایین که ۱۸- معلوم بشه ها به اندازه پایین بود... 
خلاصه رفتم مهدکودک یادمه یبار خانوممون ازمون املا گرفت منم که فوضوووول بودم حوصله درس رو نداشتم!!! نمرم هم شد -۰- هنوز پرونده ی مهد کودکم رو دارم... صفره هم هستش!
بعد رفتم مدرسه اااااااااااااااااااااااااااااخ چقد بد بود مدرسه حالم بهم میخوره.از درس هم متنفر بودم.دیگه گذشت و شدم.البته یه فوتبالیسته خفن بودم تو پسته دفاع... خلاصه ۱۲ ساله شدم راهنمایی بودم که مربی فوتبال مدرسه مون بردم واسه تست تو استقلال اهواز... قبول شدم تو تست چند بار هم مسابقه دادیم هم باختیم هم بردیم...
اما بعد از ۵ تا ۶ ماه ولش کردم اخه راهش دور بووود... ورزشگاه تختی بوووود منم که بیخیالش شدم...
ولی بعد رفتم بسکتبال این رو از دوم راهنمایی شروع کرردم بصورته حرفه ی که تو بیشتر تیم های اهواز بودم از جمله (صنعت نفت-شرکته گاز-اینده سازان و ملی حفاری) که بهترینش اینده سازان بوووود که تو اهواز دوم شدیم حیف شد کاش اول میشدیم اما اونم بعد از ۳ سال ولش کردم...
و الان در خدمته شما دارم مینویسم و دارم حسرت سال های گذشته رو میخوووورم همش گذشت همش همین بوووود. اینم یه عکس از کیکه تولده امسالم زورتوووون بیاد!!!  : واسه ی دیدن عکس به اینجا بروید! |